ذبيح الله صفا
1101
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چون حسن كه شاه آن حَشَم بود * با تاج و سرير و با عَلَم بود در گوش گرفت اين حكايت * گفتا كه بسوى آن ولايت من خود بروم نخست تنها * و آن ناحيه را كنم تماشا كز كشور مُستَنير باشد ؟ * جانپرور و دلپذير باشد ؟ بينم كه هواش سازگارست ؟ * آبش بمزاج خوشگوارست ؟ آنجاى دو هفته جاى گيرم * چون بَدْرِ دُجى سراى گيرم پس در عقبم شما بتعجيل * بَيدا سپريد ميل در ميل اندر طَلَبم عنان بتابيد * يكباره بدان طرف شتابيد اين گفت و بعزم راه برخاست * صد غلغله ز آن سپاه برخاست از عالم لامكان سفر كرد * بر جادهء شش جهت گذر كرد بر مركب كبر يك سواره * مىراند چو شاه صد هزاره از خِطّهء جان بيك دو منزل * آمد بسواد عرصهء گِل بر عالمِ گِل چو ديدهور گشت * پيرامن آن ديار برگشت شهرى چو بهشت دلگشا ديد * صحرا چو ارم طرب فزا ديد رفت از در شهر بر تكاور * تا دامن بارگاه و منظر چون پيش رواق منظر آمد * از پشت براق اندر آمد بر قصر شهنشهى قدم زد * بر منظر خسروى علم زد فى الحال بلاد هفت كشور * در زير نگين گرفت يكسر چون عشق ز رفتنش خبر يافت * با غم بهم از قفاش بشتافت سُكّان فلك بدين بهانه * گشتند هم از عقب روانه چون اندُه و عشق هردو باهم * رفتند بدان ديار خرّم ديدند ورا چو آفتابى * بنشسته چو مالك الرّقابى بر تخت مربّع كيانى * با تاج و لواى خسروانى